تبليغاتX
!!!با زبان بی زبانی
چرت و پرت
 
!!!SsStoOpPp

|+| نوشته شده توسط خودم در یکشنبه 4 فروردین1387
 بدون شرح!!!

my birth

سلام...

فقط اومدم بگم امروز روز تولدمه.

ممنون از اونایی که این روزو تبریک گفتن بهم

امروز اتفاقا زیاد رو فرم نیستم...

اصلا دوس نداشتم تا ۱۲:۳۰ ظهر خواب باشم

خدا کنه سال بعد مثل این موقع حال نوشتن داشته باشم....

الان که خیلی افتضاحه حالم...

برای این پست نظر خواهی نمیذارم هر کی خواست چیزی

 بگه تو همون پست قبلیم بگه...

 پس تا بعد.!

 

|+| نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه 21 شهریور1386
 یه کم به خودمون بیایم...هان؟

HmamoOn 1 RooZ  az in fenChoOlaka bOodim....

سلام...

یه وقتایی هست که ادم حسابی تنها میشه...نه این که دور و برش کسی نباشه ...نه.

اما ...نمیدونم چجوری بگم...یه جورایی قبطه خوردن به دوران بچگی و...

به اون وقتایی که همه چی صاف و ساده بود...چیزیو که دوسش

داشتیم محکم میچسبیدیمش و واسه از دست ندادنش همه ی سعیمونو میکردیم

بزرگترین ارزومون این بود که فلان ماشین یا فلان ادم آهنیو داشته باشیم...

گنده ترین گناهمونم شکوندن شیشه ی همسایه و در رفتن بود...یا دویدن

سر ظهر تو خونه و بیدار کردن همسایه طبقه پایین...

گله میکردیم که چرا بزرگترا مانع بعضی کارامون میشن...همش دوس

 داشتیم بزرگ شیم تا بتونیم هر کار میخوایم بکنیم...نمیدونستیم هر چی

ما بزرگ شیم بقیه چیزا هم گنده تر و گنده تر میشن....!!!

اون موقع ها مهم نبود کی چه مارکی میپوشه کی چه مدل مویی میزنه...

کاری رو که خودمون میخواستیم میکردیم و هر جور دلمون میخواست

رفتار میکردیم ...نیگا نمیکردیم مد چیه و بقیه چی میگن...برای همینم هیچ

 وقت ریا رو نمیشناختیم....چقدر سر این که لباس نوهامونو به خاطر فوتبال

 سر کوچه پاره کردیم از مامانامون قر قر شنیدیم و احیانا یه وقتایی هم

 گوشمونو مالوندن؟!؟! اخ که چه حالی میداد ناز مامانه رو کشیدن و از دلش

در آوردن...اما حالا چی؟رومون نمیشه حتی بهش بگیم مامان دستت درد نکنه

یا این که مامان معذرت...اخه غرورمون.....!

بگذریم......................................................

این چند وقته اصلا حس هر کاری بودش جز up کردن...

امروزم به چند تا دلیل تشخیص دادم بیام و....

یه نفر تو کامنتهای پست قبلیم فحش داده بود ....هر چی فک کردم دلیل قانع

 کننده ای برای بخشیدنش پیدا نکردم...از همین لحظه اون مرتده و خونش حلال

هر کی هر جا دیدش طبق این فتوا مجازه بکشتش(دستتونو تو انتخاب سلاح باز

میذارم)...نمیدونستم دو روزه با زدن این وبلاگ معروف میشم  و باز دو روز

 بعدش دشمنم پیدا میکنمو الا زودتر نسبت به این امر خطیر اقدام میکردم

یکی دیگه از دلایلی که اومدم امروز این بود که بگم ۲۰ سال پیش مثل ۴ روز دیگه

بنده لطف کردم و دنیا اومدم...خلاصه این که چهار روز دیگه تولدمه...

بیست سالم شد؟!

امروز که حساب کردم دیدم تولدم مصادف میشه با پایان هفته ی (مگه فضولی...هان؟)

خودش میدونه چه هفته ای...اما چند mins  پیش یه اتفاقی افتاد که باعث شد

زیاد خوشحال نباشم بابت این مصادفت(یکی بره تو فرهنگ لغت بگرده ببینه

 چنین کلمه ای اصلا هست؟!)...

فردا باید برم شهریمو بریزم...زورم میاد.

یه اتفاق بدم افتاد تو این مدت....من کارت ملیمو میخوام......

خوب دیگه برای این پست بسه .....

فیلن...

 

|+| نوشته شده توسط خودم در شنبه 17 شهریور1386  |
 اون اینو میخواد و الا من که...

i&u must be not be together...because this is better for usIII 

سلام

توی این روزای مبهم آپ کردن از طرفی مسخرست٬از طرفی هم شاید لازم!

تا ادم بتونه حرفاشو بزنه...تو چند خط...گله کنه از این و اون...از خودش...

تا باز شاید یه کم اروم بشه!اما به شرطی که بتونه بگه...و الا که باز باید مثل

همیشه بریزه تو خودشو...

تو این مدت اتفاقای متفاوتی افتاد...اقای جوان((کوماندوی سابق))رفتن teh...

سر یه قضیه ای یه نفر بهونه اومد دستش و شروع به ناز کردن کرد ((توی چند

پست پیش به جای ناز کردن از یه کلمه ی مستهجن استفاده کردم که از طرف

یک شخصیت که الانم تهرانه(شماها که نفهمیدین منظورم کیه؟!)مورد

نصیحت واقع شدم و به همین خاطر ترجیح دادم که این کلمه رو جایگزین کنم))

خلاصه طرف شروع کرد به ناز کردن به این خیال که نازش خریده بشه!که نشد

و خودش مجبور شد در حالتی کاملا شرمگولانه برگرده سر خونه زندگیش.

اون نمره ای که نیومده بود و من منتظرش بودم اومد...و ما بالاخره تکلیفمونو

 برای انتخاب واحد این ترم فهمیدیم.۱۵ واحد برداشتم که احتمالا نصفشو بین

 ترم حذف اضطراری کنم نصف دیگشو هم...چیز...الان دقیقا نمیدونم چی...

دیگه نمیخواستم به بلاگم دست بزنم...یعنی دیگه دلسرد شده بودم ...

دیشب بی بی دل آپ شد ...منم ترجیح دادم  یه پست جدید بدم ...

به هر حال شاید این پست جای خوبی باشه برای عذر خواهی از کسایی

 که تو این مدت رنجوندمشون ...اسم نمیبرم ...خوب میدونم که چه کسایی

رنجیدن ازم.!.!.

همینطور مرسی از اونایی که میان و نظر میدن...یا احیانا لینک میکننم.

ولی باید بگم این لینک کردنا یه طرفست چون من نمیتونم کسیو لینک کنم....

شاید این شب جمعه رو با بچه ها یه کم از شهرو آدماش دور بشیم...

باز وقتشه که شبا بشینیم دور آتیش و ...اگه بشه امشب با میلاد و معین

 میریم...اگه کسه دیگه ای هم میخواد بیاد تا قبل از ساعت ۶ امشب اعلام

کنه...ضمنا لوازم شخصیتونم باید بیارین با خودتون...به همراه رضایت نامه ی

 والدین...

کاش میشد تو هم میومدی دلبرکم!!

خوب دیگه بسه چرت و پرت گفتم...

تا بعد!

 

|+| نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه 1 شهریور1386  |
 اعتراض.!.!.!.
 

کاش میشد برگشت...

سلام

خیلی وقت بود تو این فکر بودم که یه جور دیگه اینجا بنویسم...نمیدونم!شاید

یه جورایی از اتفاقایی که توم میفته بگم...

شاید دیگه وقتش شده باشه که وقتی یه چیزی رو میخوام بنویسم ملاحظه ی

 این و اون رو نکنم...شاید  وقتشه که تنهایی هام رو تنها نگاه کنم ٬ نه از چشم

 بقیه...دیگه بسه برای بقیه و یه جوری که اونا خوششون بیاد نوشتم...

میخوام "خودم" واقعا خودش باشه و برای خودش...!

بعضی وقتا ادم دلش میگیره از دور و بری هاش...از این که ادم رو جوری میخوان

که خودش نیست...ادمو مجبور میکنن بره روی صحنه و اون فیلمی رو بازی کنه

 که اونا میخوان!حرفم کلیه...بعدش همین چیزاس که ادما رو از هم دور تر و

دور تر میکنه در حالی که فکر میکنن از همیشه به هم نزدیک ترند...!!!

خوب...این چند روزه خیلی معمولی گذشت...دو روز از این هفته ای که الان

 تواخرین روزشیم خونه مکان بودش...البته ماها کاملا جنبه ی خونه خالی و از

 این حرفا رو داریم...ولی نمیدونم چرا وقتی موقعیت سوخت تا دو سه روز

دچار اختلال خواب بودم که البته الانشم هستم!

همون بنده خدایی که هفته ی پیش رفت مشهد قرار بود مثل دیروز صبح

بیرجند باشه که خوب به علت حجم بالای خریداشون موکول شد به روز بعد

یعنی امروز صبح...امروزم به وسیله ی آفی که ازشون به دستمون رسید

مطلع شدیم که دیشب هم راه نیفتادن(( یحتمل چون برای حمل خرید هاشون

 کامیون گیر نیاوردن))به هر حال ما همش پیش خودمون تن اغاسی رو تو گور

 ملرزوندیم و میگفتیم:((شاید این جمعه بیاید...)) که باز باید این دفعه شنبه

 رو مبنا بگیریم و ...نمیدونم چرا این چند خط رو  اول شخص جمع بودم...

دیروز هم معین رو دیدم...با هم رفتیم نونوایی.دیشبم با بچه ها مثل این

 جواتا رفتیم پارک توحید والیبال...

همون کماندوی چند پست قبل چند وقته میگه میخواد بره تهران...هر وقتم

میگه قیافش ((ببخشید...قیافشون))از اینا میشه===>>.

امما مگه میره؟! مثلا برای همین شنبه برنامه داشتم که اقا دیروز برداشته

میگه سه شنبه چهار شنبه میخواد بره...

خوب دیگه برای این پست بسه ...بیشتر از این باشه خسته میشید...

پس تا پست بعدی...فیلن

 

|+| نوشته شده توسط خودم در جمعه 19 مرداد1386  |
 باشه برای بعد...!

سلام...

بعد 5 روز باز صلاح دیدم اپ کنم...هر چند بازم حسش نیست!

یه بنده خدایی دیشب رفت مسافرت.تا یه ساعت قبل رفتنشم مشغول چت

بودیم(مگه دل میکند؟)

...حیف که توصیه شده تو مسایل خانوادگی بعضیا دخالت نکنم...و الا در اون مورد

هم میشد حرف زد ...

یه وقتایی به سرم میزنه میگم طرز نوشتنم رو عوض کنم . یعنی از چیزای

 دیگه بنویسم...در یک کلام دیگه چرت نگم...ولی باز میگم ولش کن.

باز دلم هوس مسافرت کرده (نمیدونم چرا)...باز فک کن که امین الان مراقب

 منه(سپردنم دست اون)اخه به کجاش بزنم که نمیره.

امروز رفتم دانشگاه دوباره...اون یه درسی که منتظر نمرش بودم هنوز نمرش

 نیومده بود...فک کنم بیست شدم میخوان یهو بم بگن سورپریز شم

نتایج کنکورم اومد.حیف که من ادم خبرکشی نیستم و الا میگفتم رتبه ی

 صدودوازده هزارمال کیه...

قراره با بجه ها بریم بدنسازی(نییییییشتو ببند...)

در ضمن اگه از این به بعد تو کامنت دونی دعواهای شخصی و خانوادگی مطرح

 بشه اون کامنتی که حاوی این جور مسایل باشه حذف میشه...

(حتی شما دوست عزیز)ترجیح میدم کامنتهام کم باشه اما به بحث نزدیک باشه

در ضمن لازم میدونم بلاگ یه بنده خدایی رو هم بهتون معرفی

کنم===>>www.sarekarboo......(فیونا خانوم بگم یا نگم؟)ولش کن نمیگم...

خوب دیگه واسه این پست بسه...

تا بعد...!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه 11 مرداد1386  |
 روز من...روزما...روز مرد!

Happy Fathers Day

سلام...

بابت این مدت که نبودم...(باید معذرت بخوام؟)

فکر کنم (به لطف دوستان) فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمید که من مسافرتم...

دیدین منم اسم شاعر بلدم؟!

با این که اصلا حس آپ کردن نیستش ولی صلاح دونستم این کار رو بکنم!

خلاصه اومدم که بگم هنوز زنده ام

روز مرد هم مبارک...

یه سری افراد تو کامنتدونی پست قبلی بره خودشون زندگی کردن این دو هفته رو...

فک کنم با چت روم اشتب زدن ...

ترجیح میدم راجع به مسافرتم حرفی نزنم...همینطور راجع به سوغا...

امین عزیز منم روز مرد رو بهت تبریک میگم...(میدونم بعضیها ...HIH) منم

مثل خودت منظوری نداشتم ...

یه تسلیتم بهت بدهکارم(خودت میدونی برای چی)

دیشب نخواستم به روت بیارم...

دوباره روز مرد مبارک(بی منظور)

خوب دیگه واقعا نمیدونم باید چی بگم...جزاینکه روزمردمبارک

اخ نزدیک بود یادم بره ((تولد حضرت علی(روز مرد) مبارک))

پس تا پست بعدی که معلوم نیست کی باشه...

 

 

|+| نوشته شده توسط خودم در شنبه 6 مرداد1386  |
 روزهای تردید!

Leave Me Alone

سلام...

اومدم کلی بنویسم  اما نمیدونم چرا سر آپ کردن همه چیز یادم میره ...

وقتی هم که نوشتم خواستم ثبت کنم بازم مثل دفعه ی قبل همش پاک شد

مجبور شدم دوباره بنویسم.

تو این چند روز ااتفاقای زیادی افتاد...!

بعضیا خودشونو خر کردند...

بعضی ها به ما درس جدید دادن... بعضیا هم که مدام به بعضیای دیگه نارو میزنن...

بعضیها هم که بهشون میگی: ((چرا اینقدر متفاوت از قبل:-؟ ))...میگن: ((بره تنوع))

بعضی ها هم که دارن پول پارو میکنن...(به دلایل امنیتی... ... )

بعضیها هم که میگن نمیان آی تی...

بگذریم...امروز با بچه ها رفتیم دانشگاه...نمره هام اومده بود...فط یکیو افتادم.

که اونم مطمئن بودم با نمره های ۳ و ۴ بیفتم که ۶ و ۶۷ شدم...من که کف کردم

 وقتی نمره هامو دیدم ...بهتر از اونی بود که فکر میکردم(مال استادام بود)

خوب دیگه بی خیال درس و مخش...

امین (یکی از بچه های فشن) تو همین روزا میره چابهار(زادگاهش)

بیچاره بعضیها...(نمیدونم شکلک غم بزنم یا خنده...آخه همه چیوکه نبایدشوخی گرفت)

ما هم که شاید تا آخر همین هفته مسافرته رو بریم...

بیچاره تر بعضیای دیگه(این دفعه دیگه میدونستم چه شکلکی بذارم)...

تو این مدت یه سری اتفاقات اکشنت هم افتاد که باعث شد همون بعضی هائی که

دارن پول پارو میکنن کوماندو بازیشونم گل کنه...سر قضیه ی اقای هکر...((بابا کوماندو!))

خوب دیگه بسه واسه این پست...پر رو میشید.

پس تا بعد...

 

|+| نوشته شده توسط خودم در شنبه 16 تیر1386  |
 مادر

happy your day my MOM

 سلام...

این یه پست خاصه برای روز مادر...نمیخوام در این مورد زیاد حرف بزنم،یا اینکه

از خوبیهای مادر بگم...!چون بدیهیات که دیگه گفتن نداره...فقط همینو بگم که

حس من نسبت به مامانم در حد پرستشه.  (چیه؟چرا اونجوری نگاه میکنی

...مال مامانمهفقط خدا کنه بابت رفتاری که تا حالا باهاش داشتم ببخشدم

...(اینم مال مامانم بود)

خلاصه که راست گفتن که بهشت زیر پای ماماناست...

اینم راست گفتن که تا وقتی چیزی رو داری قدرش رو نمیدونی...

منم اومدم اینجا تا یواشکی(یه جوری که به گوشش نرسه)بگم که هیچم بدونش.

خوب دیگه . . . چون این پست مخصوص روز مادره ترجیح میدم راجع به مسائل

خانوادگی

حرفی نزنم بزارمش برای بعد!!!معلومم نیست که پست بعدیم کی باشه.

پس تا بعد...

Happy Your Day My MOM

|+| نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه 13 تیر1386  |
 جزو محالات...!!!

دیگه محاله...

سلام...من باز اومدم

یه پیشکسوت تو کامنتای پست قبلی چندتا نصیحت بارم کردکه از صد تا فحش بدتر بود...

نمیگم چی گفت اما سعی میکنم تو این پست پیادشون کنم...البته اگه بتونم!

خوب...امروز هفتمه...نهم یعنی پس فردا کنکور دارم...(بار دوممه)نمیدونم چرا هر کار

    میکنم نمیتونم تو خودم استرسشو ایجاد کنم...نمره هامم هنوز نیومده٬نمیدونمم کی

قراره بیاد!خوب دیگه بسه از درس و مخشحرف زدم...(اگه میبینین دارم چرت و پرت

میگم مجبورین تحملم کنین چون قضیه همون پیشکسوته اس)

خواستم دیروز اپ کنم٬یعنی یه جورائی کردم!ولی اخرش که خواستم ثبتش کنم حواسم

نبود رو بلاگفا یه سایت دیگه باز کردم و فاتحه خوندم به هر چی نوشته بودم... ولی عیب

 نداره.به قول شاعر :((هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد))نمیدونم این چه

 ربطی به موضوع داشتفقط خواستم منم مثل بقیه (!!!)بین متن یه بیت شعر(ضرب المثل) بیام  ببینم چقدر استقبال میشه

یه بنده خدایی اومده تو بلاگش یه عکس گذاشته که مثلا" کل عکس پست قبلیمو

بخوابونه...من همینجا رسما" اعلام میکنم من اصلا"تو این زمینه قصد کل انداختن

 ندارم٬مخصوصا"با...

خوب دیگه...فک کنم شاگرد خوبی بودم...اگه بخوام کماکان شاگرد خوبی باشم تا

یکی دو هفته دیگه از اپ خبری نیستش ...اینم بگم که حتی یه شاگرد خوبم تو دوران

 تحصیل شاید بعضی وقتا افت داشته باشه

پس تا اینده ای مبهم...

|+| نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه 7 تیر1386  |
 
 
بالا